تولد دوباره
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 23:04
از صبح ك میلادم رفت مشغول تمیز كردن خونه شدم،دسر هم درست كردم و همین الان نشستم ك خستگی در كنم و برم سراغ بقیه ی كارا،تلگرامو باز كردم و دیدم پیام داده: بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح xa0 بگذار تا بنوشمتxa0 ای چشمه ی شراب xa0 بیمار خنده های توام بیشتر بخند xa0 خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب xa0 سالگرد ...
عاشقت میمونم
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 6:31
چطور میتونم عاشقت نباشم وقتی توی این چند روز هروقت اومدی خونه من گرفته و داغون بودم اما تو بجای گله گذاری مهربونتر از همیشه بودی و وقتی دیشب داغونتر از همیشه بودم بازم مهربونتر اومدی بغلم كردی بوسیدیم و گفتی نبینم ناراحت باشی ها،باهام حرف بزن بگو چته،بعد ی پیشنهاد هیجان انگیز دادی و گفتی اصلا ساعت 1...
زندگی یعنی همین لحظه های زیبای با تو بودن.....
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 12:40
زندگی در جریانه،افتادم تو یه دوره ی عمیقی از آرامش،دیگه نه استرس چیزی رو دارم نه غصه ی دوری و مسافت نه غصه ی خواب و خوراك عشقم رو. وای یادم میاد گریه م میگیره،ك هرروز با بغض غذا میخوردم،نكنه میلادم غذای خوب نخوره،نكنه راحت نخوابه،نكنه سرما بخوره،دیوونه میشدم،خداروشكر ك تموم اون استرس ها و نگرانی ها ...
خونه
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 16:08
خونه همیشه برای من ی مفهوم شیرینه ك برام آرامش و گرمای خاصی رو تداعی میكنه،از بچگی اولین و آخرین پناهگاهم خونه بود،ی وقتایی فكر میكنم من فقط ساخته شدم واسه تو خونه موندن،اصلا حتی اگه صبح تا شب ی گوشه بشینم از حضورم تو خونه لذت میبرم و آرامش میگیرم. وقتایی ك مدرسه میرفتم،مهمونی میرفتیم،بزرگ شدم و رفت...
دومین هفته ی زندگی مشترك
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 6:14
هفته ای ك گذشت رو خیلی دوس نداشتم، نه اینكه بد بوده باشه ها نه اما خیلی حالم خوب نبود،بیحال و كسل بودم و میلادم خیلی اذیت شد ب خاطر بیحالیم عزیزدلم همش مراقبم بود،از سركار می اومد غذا میپخت،كارا رو انجام میداد و ازم پرستاری میكرد،4 شنبه صبح ی درد شدیدی پهلو و پشتم رو درگیر كرد ك داشتم میمردم،با گریه...
زندگی آروم و صبور ما
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 8:48
بلاخره بعد سه سال و نیم صبوری روز وصال رسید و غرق معجزه و خوشی شدیم،اگه میگم معجزه یعنی واقعا معجزه رخ داد. اخه مگه میشه همه چی بهترین باشه و تو دست خدا رو نبینی پشت تموم این بهترینا. من با تمام وجودم لمس كردم نگاهشو،لبخندشو و اغوش پر از مهرشو تو همه ی لحظات روز باشكوهمون. اومد دست كشید رو چهره م و ...
هفته ی عشق
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 8:48
دقیقا امروز یك هفته از روزی ك شدم خانوم خونه ت میگذره،یه هفته ای كه با عشق گذشت.اگه میدونستم همخونه شدن با تو انقد خوبه زودتر از اینا صبوریمو از دست میدادم،اما نه چه خوب شد ك سر فرصت و با صبوری شدیم همخونه ی هم،مگه نه؟ حالا دیگه میدونیم چی میخوایم از زندگی. دیشب ك جدی در مورد آینده مون حرف میزدی ته ...
به دستانمان حنا بستیم ب نشانه ی عشق...
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 9:27
امشب یعنی در واقع دیشب شب حنابندون بود و باید بگم عالی و بی نظیر بود و حسم قابل وصف نیست،همین الان كارام تموم شد و آماده شدم برا خوابیدن ،صبح ساعت 8 باید ارایشگاه باشم خدایا هزار بار شكرت پر از ذوقم بعد عروسی مفصل براتون مینویسم
آرامش و دیگر هیچ....
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 20:58
4 روز مونده به عروسی و ما كارامون انجام شده و حاضر و آماده ایم و الان خیلی ریلكس اومدیم بیرون شام بخوریم و غرق آرامشیم لحظه های خوبی رو داریم میگذرونیم هر لحظه ذوقمون بیشتر میشه خدایا شكرت
خوشا ب من....
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 22:12
دقیقا 7 روز مونده ب عروسی هفته ی دیگه تو این ساعت من احتمالا از هیجان و ذوق قلبم داره تند تند میزنه و تو دلم قند آب میشه و تا خود صبح پلك رو هم نمیذارم و از اونجایی ك اون شب بخاطر حضور مهمونا تو خونمون كنار عشقم نمیخوابم بهش همش پیام میدم و از ذوقم میگم. یاد شب قبل خواستگاریمون افتادم كه تا صبح نخوا...
روز موعود
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 3:11
روز شمارمون شروع شده،دقیقا 10 روز دیگه سه شنبه 30 شهریور مصادف با عید غدیر دستامون رو ب نشونه عشق و شروع یه زندگی ساده و صمیمی و عاشقانه حنا میبندیم و پیمان میبندیم ك دستامون هرگز از هم جدا نشن و چشمامون رنگ شفاف صداقت رو از دست ندن و لبهامون ب جز برای حرف های خوب از هم باز نشن و قلبهامون گرمی عشق ر...
یه 5 شنبه ی عالی
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 1:03
دیروز تا ساعت 12 خواب بودیم،بعد بیدار شدیم و من مشغول ناهار درست كردن شدم و تا حاضر بشه یه كم ب خودم رسیدم،یه ناهار عالی درست كردم جاتون خالی،میلاد همش تعریف میكرد و با اشتها میخورد و من ذوق میكردم،بعد ناهار عزیزدلم ظرفا رو شستو من ی كم استراحت كردم،بعد اندازه ی قفسه های كتاب و عروسك كه میخوایم تو ا...
خانه ای ك تنها با حضور تو روشن میشود...
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 16:46
بعد از مدتها اومدم با یه عالمه خبر،تو این مدت همتون رو میخوندم و نظر هم ك میذاشتم دیگه بعله،و اما خبرای خوب. ما دقیقا از چهارشنبه 27 مرداد تا دوشنبه 1 شهریور داشتیم دنبال خونه میگشتیم.چهارشنبه ساعت 5 رسیدیم خونه ی مادر شوهر و ناهار خوردیم و یه ساعت استراحت كردیم و انقد ذوق پیدا كردن خونه رو داشتیم ك...