خرید بک لینک
بعد از مدتها اومدم با یه عالمه خبر،تو این مدت همتون رو میخوندم و نظر هم ك میذاشتم دیگه بعله،و اما خبرای خوب.

ما دقیقا از چهارشنبه 27 مرداد تا دوشنبه 1 شهریور داشتیم دنبال خونه میگشتیم.چهارشنبه ساعت 5 رسیدیم خونه ی مادر شوهر و ناهار خوردیم و یه ساعت استراحت كردیم و انقد ذوق پیدا كردن خونه رو داشتیم ك بیخیال خوابیدن شدیم و خستگی واسمون معنایی نداشت و رفتیم دنبال خونه،4 شنبه فقط تونستیم یه منطقه رو بگردیم ك اونم دو تا خونه ش موند برای فرداش ك بریم ببینیم،شب ساعت 11 بود ك رسیدیم خونه و شام خوردیم و خوابیدیم،فرداش صبح ساعت 8 بیدار شدیم صبحانه خوردیم و زدیم بیرون و رفتیم اون دو تا خونه رو دیدیم ك خوشمون نیومد و بعد رفتیم ی منطقه ی دیگه،اونجا هم خونه ی خوب پیدا نكردیم ز فقط ی مورد بود كه بد نبود و گذاشتیم گزینه ی اخر،بعدش رفتیم دنبال كفش حنابندون و عروسی،كل سپهسالار رو گشتیم اما كفش دلخواهم پیدا نمیشد ك اخرش سفارش دادیم،كفش عروسیم مروارید دورزی شده ست،خیلی عروسانه ست،كفش حنابندونمم ساده ست و رفتیم براش پارچه ی كفش گرفتیم همرنگ لباسم.

بعد از پروژه ی خرید كفش ،رفتیم ناهار بخوریم و دوباره پیمان شكنی كردیم و رفتیم فست فود،بعد از اینكه یه پیتزا و سیب زمینی خوشمزه زدیم بر بدن دوباره رفتیم ی منطقه ی دیگه رو گشتیم ك اونم حاصلی نداشت.با اینكه خسته میشدیم اما ناامید نه،بازم با لبخند دست ب دست هم ادامه میدادیم و كلا روزای خوبی بود در كنار همه ی خستگی ها و استرس ها و واقعا خاطره شد و الان یادآوری میكنیم و میخندیم.

جمعه و شنبه و یكشنبه هم به همین منوال گذشت و ما همچنان اندر خم یك كوچه بودیم،دروغ چرا یكشنبه یه كم غصه خوردم و ته دلم خالی شد اما با حرفای میلاد دوباره اروم شدم و قرص و محكم.

دوشنبه میلاد گفت بیا بریم همون جایی ك خیلی دوسش داری و هر وقت قدم میزنیم میگی دوس دارم اونجا خونه داشته باشم، من گفتم نه بابا اونجا خیلی گرونه،عزیزدلم با قاطعیت میگفت خدا بزرگه حل میشه،من میدونم تو همین منطقه ی خونه ی خوب برامون كنار گذاشته،منم ك از سر از پا نمیشماختم و تو دلم میگفتم خدایا یعنی میشه،خدا جونم،میلاد همینطور امید میداد یهم و میگفت همه چی طبق خواسته مون پیش رفت و خدا برامون جور كرد،خونه هم طبق میلمون میشه مطمئن باش و من همش پر ذوق میشدم و خدا خدا میكردم،راست میگفت خدا برامون كم نذاشت و همه چی عالی انتخاب شد برای عروسی و جهیزیه و واقعا ممنونشم ك به دل ما كار رو روبراه كرد و انگار همه چی معجزه وار شكل گرفت،درسته سه سال سختی كشیدیم اما این سختی رو خدای مهربونم با یه معجزه شیرینش كرد و اصلا دیگه ازارم نمیده اون سختی ها و فراموشم شده و تبدیل به یك خاطره.

خلاصه رفتیم تو محله ی مورد علاقمون و اولین بنگاه رفتیم داخل،ی پیرمرد بامزه بود،ی خونه بهمون معرفی كرد اما قیمتش یه كم بالا بود،بهمون گفت برید ببینید مورد خوبیه،ما هم رفتیم دیدیم و خانوم همسایه ك اومدن در رو برامون باز كردن انقد خوش صحبت و مهربون بودن ك همون اول ب دلم نشستن و انگار اون خانوم از ما خوشش اومد و كلی پیش صاحیخونه ازمون تعریف كرد،از خونه بگم كه واقعا همونی بود ك میخواستیم،نمیگم خونه ی بی نقصیه نه،اتفاقا كلی تعمیرات داشت و هنوزم داره اما مهم ارامشی بود ك بهمون داد و همونجا گفتم من همینو میخوام،وقتی اومدیم بیرون مثل بچه ها ب میلاد میگفتم بابایی جونم من این خونه رو خیلی دوسش دارم،گفت عشقم واقعا دوسش داری یا چون خسته شدی از گشتن میگی همین خوبه؟ گفتم نه واقعا دوسش دارم،گفتم تو چی؟ گفت منم خوشم اومد اما اصل تویی، خانوم خونه باید احساس ارامش كنه،وقتی تو ارامش داشته باشی منم دارم و من ذوق كردم و چشمام برق زد،گفت فدای ذوقت بشم بذار ی استخاره كنم،استخاره كرد و عالی اومد،وای نمیدونین اون لحظه من چه حالی بودم،رو ابرها بودم و تو كوچه بالا پایین میپریدم و ذوق میكردم و میگفتم عاشقتم عشقم و ی عالمه بوسش كردم،جلف هم نیستم اصلا

برچسب: خانه اي كنار ابرها,خانه اي كه مي چرخد,كتاب خانه اي در شيراز,فيلم خانه اي كنار ابرها,خانه, اي كجاست,خانه اي در كانادا,خانه اجاره اي كرمانشاه,فيلم سينمايي خانه اي كنار ابرها,خانه اجاره اي در كيش,خانه اي در خيابان علوي كاشان, نویسنده: پارسا مرادی تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 16:46

صفحه بندی