بهشت کوچک ما

متن مرتبط با «زندگی یعنی همین پروازهاي» در سایت بهشت کوچک ما نوشته شده است

دوس دارم زندگی رو...

  • نیلوبلاگ

    بعضی وقتا حالت دست خودت نیست،نمیفهمی تو ی لحظه چرا شادی و تو لحظه ی بعد غمگین،بعد میبینی نمیتونی با حس و حالت مقابله كنی و تغییرش بدی و هرچی سعی میكنی حالت رو ثابت نگه داری كمتر موفق میشی،اینجور وقتا فقط باید بذاری بگذره و وقتی گذشت ب معجون سحرانگیز زمان ایمان میاری. چند روزی حالم دست خودم نبود و خیلی كلنجار رفتم ك تغییرش بدم اما موفق نبوم تا اینكه ی دوست عزیز و مهربون باهام صحبت كرد و گفت ما هیچكدوم از حالت هایی ك داریم نیستیم، نه خوشحال نه غمگین و نه هیچكدوم از حالت های دیگه، ما فقط تماشا كننده ی خودمونیم،فقط باید تماشا كنی و بذاری بگذره،نه باهاش مقابله كن نه باهاش همراه شو،بشین با غمت ی فنجون چای بنوش و با خوشیت برقص ك همه ی اینا فقط از تو عبور میكنه،تو اون اقیانوس آرومی هستی ك كشتی ها از...

    ادامه مطلب
  • زندگی یعنی همین لحظه های زیبای با تو بودن.....

  • نیلوبلاگ

    زندگی در جریانه،افتادم تو یه دوره ی عمیقی از آرامش،دیگه نه استرس چیزی رو دارم نه غصه ی دوری و مسافت نه غصه ی خواب و خوراك عشقم رو. وای یادم میاد گریه م میگیره،ك هرروز با بغض غذا میخوردم،نكنه میلادم غذای خوب نخوره،نكنه راحت نخوابه،نكنه سرما بخوره،دیوونه میشدم،خداروشكر ك تموم اون استرس ها و نگرانی ها تموم شد. راستش ی هفته ای بعد عروسی گیج و منگ بودم و كمی دلتنگ، اما الان پر از انگیزه ام و شاد شاد ب زندگیمون میرسم،خب خداروشكر خانواده م حالشون خوبه و هر وقت بخوام میتونم برم پیششون یا اونا بیان،پس دیگه غصه معنایی نداره. با عشقم نشستیم واسه 5 ماه باقیمونده ...

    ادامه مطلب
  • دومین هفته ی زندگی مشترك

  • نیلوبلاگ

    هفته ای ك گذشت رو خیلی دوس نداشتم، نه اینكه بد بوده باشه ها نه اما خیلی حالم خوب نبود،بیحال و كسل بودم و میلادم خیلی اذیت شد ب خاطر بیحالیم عزیزدلم همش مراقبم بود،از سركار می اومد غذا میپخت،كارا رو انجام میداد و ازم پرستاری میكرد،4 شنبه صبح ی درد شدیدی پهلو و پشتم رو درگیر كرد ك داشتم میمردم،با گریه زنگ زدم ب میلاد، اونم زود كاراش رو انجام داد و خودش رو رسوند،گفت بریم دكتر، گفتم نه دردمو میدونم،سرما زده اینطوری شدم،اخه كلیه هام حساسه با سرما سریع اذیت میشه و باید خیلی مراقب باشم،میلاد اومد بهم غذا داد،دمنوش برام درست كرد،برام پماد گیاهی مالید و كمرم...

    ادامه مطلب
  • زندگی آروم و صبور ما

  • نیلوبلاگ

    بلاخره بعد سه سال و نیم صبوری روز وصال رسید و غرق معجزه و خوشی شدیم،اگه میگم معجزه یعنی واقعا معجزه رخ داد. اخه مگه میشه همه چی بهترین باشه و تو دست خدا رو نبینی پشت تموم این بهترینا. من با تمام وجودم لمس كردم نگاهشو،لبخندشو و اغوش پر از مهرشو تو همه ی لحظات روز باشكوهمون. اومد دست كشید رو چهره م و آرایش و موهام بی نظیر شد خیلی بهتر از اون چیزی ك فكر میكردم،دست كشید رو لباسمو و درخششو دو برابر كرد،حتی تالارمون خیلی قشنگ تر شده بود و من باور نمیكنم این چیزا زمینی باشه. خدای من شكرت ك چهارشنبه 31 شهریور شد بهترین روز عمرمون،شكرت ك تو اون روز همه باهامون مهرب...

    ادامه مطلب