میدونی عشق مهربونم
وقتی تو رو خسته از كار دیدم،وقتی دیدم با هزار تا مشكل دست ب گریبانی و دم نمیزنی و فقط لبخند میپاشی ب صورتم،نتونستم دیگه برات دردودل كنم،از همون روزی ك دوییدنات رو از نزدیك دیدم،از همون شبی ك ناله هاتو تو خواب شنیدم،از همون شبی ك اشك تو چشمات سر خورد رو گونه هات ب خاطر حال غریبم.....
از همون موقع نتونستم و نخواستم از حال دلم برات بگم،یعنی گفتما اما فقط خوباشو،نتونستم و نخواستم بار اضافه كنم رو دوشت، ك همین الان هم دارم میمیرم برا این همه مظلومیتت....
وقتی تو مظلوم ترینی، همیشه سكوتی در برابر غرغر كردنام،وقتی حتی مادرت خوشیتو نمیخواد و ب خاطر تلاشت واسه خوشبختیمون بهت سركوفت میزنه چطوری میتونستم غم و غصه هامو بیارم پیش تو....
عشق جانم
نه اینكه یادم رفته باشه قول و قرارمون رو،ك قرار گذاشتیم همه دردودلامون برا هم باشه و تنها دوستای همدیگه باشیم،نه یادم نرفته....
فقط نخواستم دلت بگیره از دلتنگی هام...
دلتنگی هامو بردم پیش دوستام اما افاقه نكرد ب حالم،حالم بهتر نشد.....
عزیز من
تو راست میگی فقط تویی ك حالمو خوب میكنی و فقط منم ك حالتو خوب میكنم....
امشب آغوشت قد سه ماه حرفای دلتنگی جا داره مگه نه....
برچسب:
نویسنده: پارسا مرادی