قدم میزنم و هندزفری تو گوشمه...،یكی یكی خیابونا رو رد میكنم و فكر میكنم،عجله ندارم و آروم آروم قدم برمیدارم،فكر میكنم چقد تو این 4 ماه بزرگ شدم،چقد حسم تغییر كرده ب این شهر،به خیابوناش،به آدماش،دیگه نمیترسم از قدم زدن تو این هیاهو،دیگه حالم بد نمیشه و نفسم نمیگیره تو این دود و دم،دارم فكر میكنم شاید اینجا شده وطن دومم،شده جزئی از من،جزئی از من و تو كه حالا انقدر برام عزیز شده و دلچسب...
خواننده تو گوشم میخونه: هرچقد ب خاطر تو عاشقی كنم كمه،تا چشام ب چشمت افتاد دل بریدم از همه ، و من پرت میشم به 4 سال و 3 ماه و 6 روز پیش ك برای اولین بار كنار ساحل دیدمت،همون اولین نگاه كافی بود تا بفهمم واقعا عاشقی و این رابطه بازی و فیلم نیست،همون نگاهی ك مصمم كرد كه پات وایسم و همون لحظه از هرچی ك داشتم گذشتم،وقتی از ترس اون سگی ك اومد سمتم محكم دستتو گرفتم و تو حمایتم كردی و من خجالت كشیدم از اینكه یهویی تو اةلین دیدار دستتو گرفتم اما حس اطمینان و امنیتی ك تو دستات بود نذاشت دستاتو رها كنم و هنوز ك هنوزه همیشه تو هرجایی دستات باید تو دستام باشه تا آرامش داشته باشم،مرور كردم همه ی لحظات اولین دیدار و رسیدم ب قسمت اخرش ك گونه تو بوسیدم و سرخ شدی و از ته دل خندیدم از عشق....
چه سرمستم با تو
تراك بعدی میخونه:تویی همه چیزمو همه كس،بهتره بگی نفس،اره دل من هرجوری ك هست دوستت داره و من با عمق وجودم حس میكنم هر ثانیه بیشتر دوستت دارم با بند بند وجودم...
برچسب:
نویسنده: پارسا مرادی