
خونه همیشه برای من ی مفهوم شیرینه ك برام آرامش و گرمای خاصی رو تداعی میكنه،از بچگی اولین و آخرین پناهگاهم خونه بود،ی وقتایی فكر میكنم من فقط ساخته شدم واسه تو خونه موندن،اصلا حتی اگه صبح تا شب ی گوشه بشینم از حضورم تو خونه لذت میبرم و آرامش میگیرم. وقتایی ك مدرسه میرفتم،مهمونی میرفتیم،بزرگ شدم و رفتم دانشگاه همیشه این حس شیرین و دلچسب برگشتن ب خونه همراه من بود،می اومدم خونه غرق آرامش و خوشی میشدم. میدونستم خونه ی خود آدم خیلی فرق داره با خونه ی پدری اما اصلا فكرشو نمیكردم خونمون در كنار تو ،زیر سایه ی چشمای مهربونت انقد گرم و صمیمی باشه ك دلم نخواد ل...
ادامه مطلب
دقیقا امروز یك هفته از روزی ك شدم خانوم خونه ت میگذره،یه هفته ای كه با عشق گذشت.اگه میدونستم همخونه شدن با تو انقد خوبه زودتر از اینا صبوریمو از دست میدادم،اما نه چه خوب شد ك سر فرصت و با صبوری شدیم همخونه ی هم،مگه نه؟ حالا دیگه میدونیم چی میخوایم از زندگی. دیشب ك جدی در مورد آینده مون حرف میزدی ته دلم غنج میرفت برای پسر بچه ای ك الان مرد شده،مرد زندگی من،باورم نمیشه سه سال و نیم گذشته و این همه راه اومدیم با هم،پشت سرمون پر از خنده و گریه ست،پر از عشق و مهربونی،پر از ماجراهایی ك بهمون گذشت و جلوی رومون پر از امید و امروزمون پر از لحظه های ناب زندگی،همین ...
ادامه مطلب
امشب یعنی در واقع دیشب شب حنابندون بود و باید بگم عالی و بی نظیر بود و حسم قابل وصف نیست،همین الان كارام تموم شد و آماده شدم برا خوابیدن ،صبح ساعت 8 باید ارایشگاه باشم خدایا هزار بار شكرت پر از ذوقم بعد عروسی مفصل براتون مینویسم...
ادامه مطلب